» از همین شاعر
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
رنگ در جلوه گری بهر تماشايی ما
مرکز و دايره و گردش اطوار وجود
هست هر نقش قدم رمز جبين سايی ما
ظاهر و باطن از و يکسر مو خالی نيست
لامکانست چسان دلبر هرجايی ما؟
نفسم نخل مراد است به سيان وجود
ز که اين ديده وری هاست به بينايی ما
خورده از چشمهء خور تيغ بيانم آيي
احمدا جوهر آن جلوهء يکتايی ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *