» از همین شاعر
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 چو مينا سر به پای خود به هر کس احترام ما
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 ای ساقی سرشار بده بادۀ هورا
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
از دست يار بادۀ از خود ربا بنوش
شرب سلونی است ز ميخانهء دگر
يک جرعه از پيالهء قل انما بنوش
خواهی که مست نشهء بی منتها شوي
اين روشنست کز خم بی انتها بنوش
بشنو ز من مباد که بی پا و سر شوي
برپا چو ميروی عقب دور ما بنوش
شرط دلست تصفيه احمد خواص را
آب زلال را تو بجام صفا بنوش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *