» از همین شاعر
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 ز بحر لا در اسرار منصور
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کشم گر آه سوزان از دل چاک
همی ترسم مبادا سوزد افلاک
رسايی کمند فکرتم بين
سر افلاک را بندد به فتراک
ببين يک قطره زايد هفت دريا
که اين معنی بود بيرون ز ادراک
منه بر قول ما انگشت ايراد
کجا بندد رۀ سيلاب خاشاک
ز خجلت نيست بر رخ آستينم
دو چشم از خون دل عمريست نمناک
ز بدگويان عالم نيست باکم
که آمد از ازل عشاق بيباک
دلم تا آشنا شد در غم عشق
ز سر تا پا شد احمد از هوس پاک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *