» از همین شاعر
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 به گلزار ظهور ديدۀ عين اليقين بينم
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 معنی طاهاست صورت بای بسم الله را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز غيرت خويش را در خويشتن ناآشنا بينم
ز حيرت، گاه خود را دُر دريای بقا بينم
مرا در هر نفس الحمد ورد جان ضرور آمد
ظهور قل هوالله زير دلق هر گدا بينم
نظر برخواست چشم از تاب وحدت ميرسد نورش
که نون والقلم را آفتاب و الضحی بينم
شعاع و نور عين آفتاب آمد علی الظاهر
بسر لوح جبين هر کسی بدرالدحی بينم
بلی چشم خرد اعما بود زين دولت عظمی
بگو بر چشم عشق احمد خدا را بر خدا بينم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *