» از همین شاعر
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 پرده از شاهد قدم بردار
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
عالم ادوار تو چون نقطه مرکز بميان
همه تن دايره، جانان بميان نقطه بود
بجز اين نيست دگر هيچ مگو هيچ مدان
غير ازين رابطهء ميان من و او
ببر اين تحفه ز ما در بر ِ احباب رسان
بخدا مطلع و سر دفتر عشق اين باشد
پاک از اول و از آخر و از ميم ميان
عندليب چمن قدسم و گويم بفغان
حيف صد حيف که اين نکته ندارد پايان
خضر راهم بمن اين شغل نهانی بسپرد
نوش دربارۀ ظلمت تو زلال حيوان
بکشن و کلک بشو لوح و خمش باش احمد
کار خاصان نبود در خور ارباب زبان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *