» از همین شاعر
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اين دعا ميکنم از روی يقين
دل بفرياد که آمين آمين
خاکساری بمن ارزانی دار
در رهت دار مرا خاک نشين
ياد خود مونس روز و شب ما
در خيال تو شوم با تو قرين
غرقهء بحر شهودم بنما
منزل خويش بچمشم بگزين
در رۀ مهر و وفايت قدمم
دار ثابت که نيفتم بزمين
حرم غير نسازی دل من
اين مکان را نسزد جز تو مکين
خطر و وسوسه را دور نما
از من خستهء بيمار حزين
چون کريمی تو چه غم از عصيان
فی المثل گرچه بود چرخ برين
در رۀ فقر و فنا احمد را
گرد هستی بفشنانش ز جبين


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *