» از همین شاعر
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 همچو سر روان جريده برو
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
در ميان من تو گشت عذاب من و تو
کاتب دفتر اسرار ازل گفت که حيف
غلط افتاد بيک نقطه کتاب من و تو
هست موعود که باشد بميان روز شمار
چه شمار است بگو غير حساب من و تو
لابقا صورت امکان همه بی بود بود
عين درياست چو بشکست حباب من و تو
توسن نفس حروانست بغايط احمد
پای مردی نگذاری برکاب من و تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *