» از همین شاعر
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قصهء دلکش نگار بگو
تا زبان اوفتد ز کار بگو
بمريضان عشق بهر علاج
شربت تيغ آبدار بگو
حيرت افزايدم ز وحدت ذات
در حقيقت يکی هزار بگو
عارف دم مزن ز کشف و کمال
بمن از انتهای کار بگو
در ميانی کناره ميجويی
نيست پيدا مرا کنار بگو
بلبل پر شکسته را به قفس
ای صبا مژدۀ بهار بگو
غيب مطلق که سر پنهانست
احمد آن را تو آشکار بگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *