» از همین شاعر
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به دُکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
ندانم نسيهء مستقبل و دينار ماضی را
نوای نای در گوشم خراش جان ضرور آرد
ز حلق شيشه رازم شنو غلغل نوازی را
سوار بارۀ باريک آه و همعنان خضرم
بميدان بقا تعليم يابم ترکتازی را
دو شش در تخته نرد عشق گر خواهی دراندازي
به جای کعبتين انداز سر بر دار بازی را
به دوران سرفراز از شاهد تجريد و تفريدم
بدان معراج احمد تن گدازی تن گدازی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *