» از همین شاعر
 چو نبود غير او اندر ميانه
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 لبالب شد چنان جام شهودم
 اين دعا ميکنم از روی يقين

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
رکن او را ماورای چار ارکان ساخته
نزد معمار قضا دشوار مشکل مينمود
کاروان عشق را نازم چه آسان ساخته
عرش بی عرشی عجب می زيبد اين کاشانه را
فرش رنگين از حرير حسن امکان ساخته
از صراط المستقيمش ميتوانی بگذری
هفت دريای بلا را يک خيابان ساخته
پا بنه بر گو توکلت علی الله شو کنار
فرق و وصل و قرب و بعد از بهر نادان ساخته
از زلال صحو خبث ما سوا از تن بشوی
اين طهارت فرض و واجب بهر رندان ساخته
گر نکرد اينجا طهارت رفت از دنيا خبيث
حاليا فردوس و رضوان جای پاکان ساخته
گر لسان وقت ما ناطق بود چون عندليب
آر اينک آشيانم را گلستان ساخته
احمدا در بزم قربش ز ابتدا تا انتها
طور را اندر ميان شمع شبستان ساخته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *