» از همین شاعر
 چو نبود غير او اندر ميانه
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 آنکه از جمله خاص است بيار
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
عمل بر اين روايت بر من شيدا بود واجب
ندارم سايهء جز چار ترک از نمد بر سر
که ترک اولش از خويش تا مولی بود واجب
بما گر در سر انکار در سير وجود آيي
اشارة سوی سبحان الذی اسرا بود واجب
تفاخر می سزد بر آنکه کشف او کشف دارد
باين باريک بينی ديدۀ بينا بود واجب
گواه حال بر تو ترک ما سوا احمد
بدريا خوردن غوث را تنها بود واجب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *