» از همین شاعر
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
می توان ديد اگر ديده ز منصور بود
به عزيز است عدالت تو برو مصر عدم
ساکن ملک خودی خود ز خدا دور بود
قدم از طبل هويت به سرت بنوازد
به اثر بين همه جا رويت منظور بود
تو بگو چيست نهان مروحه جنبان دلم
گر شنيدی همه جا قصهء مشهور بود
ساقيا خم بگشا از سر انصاف نشين
به سيه مست ازل نشه به دستور بود
عشرت آباد جهان باد فدای غم ما
نمک خندۀ ما بخيه به ناسور بود
احمدا شاه بود قايم اقليم وجود
به همه ظاهر و اندر همه مستور بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *