» از همین شاعر
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 تا شدم بيخبر از نام و نشان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
زين سيل خطرناک خطر لرزد و ريزد
زين شغل نياوده ام اندر همه عمر م
دامن به کفم پر که دگر لرزد و ريزد
از ناز بيا سير چراغان وجودم
چون پنبه ز هر داغ جگر لرزد و ريزد
در جلوه بود تيغ وی از جوهر خونم
زينسان زنهالی که ثمر لرزد و ريزد
صاحب نظری کو که بيک نيم نگاهی
تاب از رخ انوار قمر لرزد و ريزد
از شيشهء حيرت چو پری جلوه نمايد
از کشت حيات همه سر لرزد و ريزد
احمد ز خيالست برون قدس خيالت
از مخزن طبع تو درر لرزد و ريزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *