» از همین شاعر
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 اين دعا ميکنم از روی يقين
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
شاهراه اهدنا چاک گريبان سحر
ادعايم صدق باشد صبح بر حالم گواه
قطره باشد خور خاور ز فيضان سحر
گر گشايد گوش رازت بشنوی اين راز را
رب ارنی کوی مرغان خوش الحان سحر
همچو سايه از عقب گر با لوای شب روي
دامن رحمت بود هر شب بدامان سحر
در جوابم نکتهء فرمود شاگرد ازل
چار دفتر نکتهء نبود ز ديوان سحر
سر به خشت و تن به خاکستر ز استغنا بود
آری، آری باشد اين شأن سليمان سحر
چون گذار جان احمد عالم ارواح شد
هر طرف آمد به گوش افسوس ارمان سحر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *