» از همین شاعر
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ببازار عدم بينی ز جاج خود نبينی را
ز عکس خود بياموزی اشارت قم باذنی را
برون از شهر بند گفتگوها گفتگو دارم
نميدانم که می آموزد اين معجز بيانی را
نهادن سر بپای خويشتن هر کس نميداند
بلی اقطاب داند مرکز و مکز نشينی را
خوش آنکس کو عنان اختيار خويش بگذارد
تواند تافتن سر پنجه جان آفرينی را
بهر دوری يکی را سر بلندی ميشود حاصل
درين دور احمدا زن سکهء صاحبقرانی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *