» از همین شاعر
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 در جنان جان تماشا نيست کار هر کسی
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
باشد ورای اين جهان، او راست دنيای دگر
اندر طلوع او بود صبح ظهور عالمي
فردای محشر شام او، خود نيست فردای دگر
برق نظر گيرد سبق چابک رويها را ز من
زيرا که در اوج عدم ماراست مأوای دگر
نبود بجز رفتن بسر از بزمت ای ساقی چرا
کين جام مرد افگن مگر باشد ز مينای دگر
احمد چه باشد ايمنی بر بند ابليس زبان
سر تا بپا يک ديده شو بينی تماشای دگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *