» از همین شاعر
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 لبالب شد چنان جام شهودم
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
دايهء عشق از ازل داد از کرامت شير ما
با وجود گمرهی خضرم بوادی طلب
گشت نازل آيت تطهير در تکفير ما
آن را افغان نمودن تنگی وسعت بود
شکل حيرت را نديدی هيئت تصوير ما
در گستان عدم پيوسته رعنای وجود
مرغ عيسی کی تواند خورد از انجير ما
خود بگو از شصت صاف دل کجا يابی رها
شهپر جبريل دارد پر پهلو تير ما
خنده بر مرگی بود هر گل ز زخمی بشگفد
زندگانی می چکد خون از دم شمشير ما
بزم اطفالانهء احمد سرخوش از سرود
بم نوازيها شنو از پرده های زير ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *