» از همین شاعر
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 در جنان جان تماشا نيست کار هر کسی
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 همچو سر روان جريده برو
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 پرده از شاهد قدم بردار
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
بپای شوق می پويم ز دل فرياد هو دارم
عدم زائيده و مسکن بشهر هيچ بنيادم
ز نام بردن هستی ز خجلت سر فرو دارم
براه بيخوديها کی توانی رفت همراهم
اگر از منزلم پرسی بگو عذر مگو دارم
جگر در نار هجران سوختن باشد مراد من
که از بهر سگ کويش کباب نيم رو دارم
چه غم از تنگ چشمی فلک باشد مرا احمد
به بزمش گر چه مهمانم ولی با خود سبو دارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *