» از همین شاعر
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 فصل گل در بهار می درکش
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 همچو سر روان جريده برو
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
به همه دست در آغوش بگو ميدانی
ار يکی نکته سوال از دو جهان ميدارم
گفتگوی لب خاموش بگو ميدانی
هيچ شغلی نبود بهتر ازين در عالم
خوديت را بخدا پوش بگو ميدانی
طبل وحشت که زند شاه جنون می آيد
هوش را رفته ز سر هوش بگو ميدانی
خور که در سينهء من زره صفت جا دارد
زير لب بحر زند جوش بگو ميدانی
نغمهء چنگ و نی از عالم جان می آيد
بشنو نی ز رۀ گوش بگو ميدانی
اين همه بی همه رو داد بود احمد را
حال رندان بلا نوش بگو ميدانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *