» از همین شاعر
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست
 ز بحر لا در اسرار منصور
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
چه غم گر بر زمين ماند نشان مشت غبار ما
زمين سينه نقش پای رفتن بر نمی دارد
چرا نآيد به تنگ آخر ز پای خار خار ما
به کنج بيخودی با اين بلاها دولت دارم
چه می پرسی نفس در خون طپيدن ها شعار ما
ز جوش شعله خواری بسکه محو سوختن باشم
ميا ز اخلاص می سوزی به نزديک مزار ما
نهال غم گل شادی خطان احمد ز پی دارد
به هر گلشن دگر عالم بود اندر بهار ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *