» از همین شاعر
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فصل گل در بهار می درکش
وز خُم لابشرط شی درکش
در ره عشق نيستم غماز
اين سخن از زبان نی در کش
کار ادنای شغل او ادنا
بزمين از فلک جدی درکش
محتسب منعم از شراب نمود
گفت رندی برغم وی درکش
من سيه مست و ساقيم سرشار
کيست هوشيار گويد ای درکش
جام در کف بسان جم ساقي
دوسه جا می بياد کی درکش
گفت از خود رهيدۀ احمد
تاکه عمرت نگشته طی درکش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *