» از همین شاعر
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 لبالب شد چنان جام شهودم
 رموز وادی ايمن بياموز
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
بيا در صورتم بنگر کرامت گستريهايش
ز اسرار ازل ما را زبان در کام ميسوزد
شد آدم باورش، ابليس از ناباوريهايش
بخون ديده شستم دست از دل تا بپا سودم
غبار ظاهر و باطن بما از خود سريهايش
بصورت با هلال عيد لبت فی المثل دارم
عزيز ديدۀ عالم بود از لاغريهايش
زمين و آسمان و ثابت و سيارۀ ماخور
بود يک جام رنگين احمد از مينا گريهايش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *