» از همین شاعر
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 همچو سر روان جريده برو
 رموز وادی ايمن بياموز
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
غنچه سان خنده کنان لب ز تکلم خاموش
خاک کاشانه ما غبار صحرا گرديد
هست اين رايحه زان سيمبر نسرين پوش
يک دمک قصهء پر غصهء هجران پرسيد
برگ گل گشت ازين مژده مرا پردۀ گوش
دلربايانه بفرمود بصد ناز و ادا
تا توانی چو صدف گوهر اين راز بپوش
ساقی از جام نخستين بود احمد سرشار
تو بده باده کسی را که نرفته است ز هوش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *