» از همین شاعر
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز دست شاه خور د طعمه باز وقت شکارش
نداده جای غليواز را کسی بکنارش
چشيد شربت شوقی که تازه بسمل شد
شهيد را نشناسد کسی بسنگ مزارش
گدا ز هفت جهنم دهد حرارت عشق
کجا علاج زدارلشفا به بيمارش
سر اطاعت ازين در چو تارموی متاب
هلاک شد ز قطار اشتری که کند مهارش
بجز ديار دل احمد دگر ديار نباشد
گهی چو نای فغان کجاست ديارش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *