» از همین شاعر
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 فصل گل در بهار می درکش
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خدنگ آه بشنفتم بکف کمال هلال
منزل آيت قوسين بس بشان هلال
بظلمت همرۀ خضر آب زندگی خوردم
قريب چشمه خور قرب آشيان هلال
فزای عالم قدسی ظهور عکس بود
فلک خرام نهد پايه نردبان هلال
معاش وی همه از نور آفتاب بود
خوشا کسی که رسد قوت او ز خوان هلال
هر آنچه ديده ام احمد بديده ميگويم
بسان نقطه مرکز نشين ميان هلال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *