» از همین شاعر
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 آنکه از جمله خاص است بيار
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
چو مو پيچيده ميگويم ببين وسعت محالی را
نهاد از علم الاسما بسر ديهيم تکريمم
عطا فرمود بر من خلعت عين الکمالی را
زلال آباد شد جانم ز جوش شبنم فيضش
طلسم حيرتم تا ديده ام حسن مثالی را
دکاندار از جنس اناالحق رونقی دارد
به نقد جان چه مفت آمد بدست اين لا وبالی را
از آن جانی بلب دارم و می بر لب بود جانم
بنازم نشئهء اين بادۀ سرشار خالی را
خبر دار آن اين معنی در افشان طبعی ما ببين
مجرد خانه وحدة بدان مفرد مالی را
بحص آباد لا احصی فراغت خانهء احمد
که از دوران ندارد تاب زخم گوشمالی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *