» از همین شاعر
 دل فرش فزای بامم امروز
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 ز بحر لا در اسرار منصور
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لبالب شد چنان جام شهودم
ثبوت هستيم آمد نمودم
عميقم ز آب حيوانی لبالب
محيط اعظمم گويد وجودم
بعلم اين معما کس نه بکشاد
نظر از خويش بستم تا کشودم
چو چشم آيينه دار اينما شد
به هر سو روی او ديدم ستودم
به احمد عالم غيب و شهادت
بود اين هر دو از بست و کشودم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *