» از همین شاعر
 رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 رموز وادی ايمن بياموز
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
پياپی ساقيا رطل گران سازد مگر کارم
طلوع آفتابم مشرق لاهوت ميباشد
ازين رو خلعت و تاج کرامت زا سزاوارم
عجايب حالتی دارم ز تقريرش بيان سوزد
بمرگ خويشتن خود نوحه گر هم خود عزا دارم
بدوران لاجواب آمد زبان بی زبانيها
بصد دفتر نميگنجد خمش معنی اشعارم
سر شوريده ودل واله و شيداست احمد را
تو بگذر ناصحا از من برو مذور ناچارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *