» از همین شاعر
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 لبالب شد چنان جام شهودم
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
عالم ادوار تو چون نقطه مرکز بميان
همه تن دايره، جانان بميان نقطه بود
بجز اين نيست دگر هيچ مگو هيچ مدان
غير ازين رابطهء ميان من و او
ببر اين تحفه ز ما در بر ِ احباب رسان
بخدا مطلع و سر دفتر عشق اين باشد
پاک از اول و از آخر و از ميم ميان
عندليب چمن قدسم و گويم بفغان
حيف صد حيف که اين نکته ندارد پايان
خضر راهم بمن اين شغل نهانی بسپرد
نوش دربارۀ ظلمت تو زلال حيوان
بکشن و کلک بشو لوح و خمش باش احمد
کار خاصان نبود در خور ارباب زبان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *