» از همین شاعر
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 خونابه چکان چشمم ازبارش جان امشب
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 دل فرش فزای بامم امروز
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
دو گواهند درين مسله چشم تر من
کيست افگنده مار پی سبب اندر تب و تاب
همچو پيمانه ز درد است بگردش سر من
کوچهء بيخبری پرس ز اطفال جنون
که قريب است جوار حرم دلبر من
شور بلبل بخدا گوش خراشم دارد
شده تار نفسم بر رگ جان نشتر من
يک جوی نيست بمحشر سر و کار احمد را
يار من حور من و چشم ترم کوثر من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *