» از همین شاعر
 عشق رويد ز زمين دل من
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 در جنان جان تماشا نيست کار هر کسی
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
سوزد مرا بهر نفس از نو ادای تو
از ناز با کسی متکلم نگشته یی
ليکن ز هر دهن چه خوش آيد صدای تو
مرغ حواس و عقل و خرد را بسوخت پر
هر جا که انتهاست بود ابتدای تو
طوفانی غريق خرد را بگو ز من
که ناخدا خدا و خدا ناخدای تو
احمد که آخر آمده در بزم ساقيا
لبريز بادۀ ز می غم زدای تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *