» از همین شاعر
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
عهد نو پيمان نو در هر نفس احسان نو
ديده را قوت تجلی گر شود بيند عيان
عالم تو جلوۀ نو، حضرت انسان نو
روح قدسی مژدۀ شاه الست آرد بجا
خوان دل قالو بلا گسترده بر مهمان نو
حمد تو از ذرۀ ذرات می آيد بگوش
هر دو عالم را بهردم ميرسد فيضان نو
لنگر بشکسته و موج بلا از چارسو
احمدا کو ناخدا را ميرسد طوفان نو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *