» از همین شاعر
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 همچو سر روان جريده برو
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
 تا شدم بيخبر از نام و نشان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از می بدن من مزید کیست که ساغر زده (*)
همچو سمندر ز شوق غوطه در اخگر زده
در شک حریر جنان مفرش خاکسترم (*)
بیخبر از عاشقی تکیه بر بستر زده
بهره ء عقبا حرام طالب دیدار را
زان بجنان پشت پا رند قلندر زده
تیر نگاهش بمن لطف نهانی بود
بر هدف دل مرا ناوک بی پر زده
شور قیامت بود بر سر احمد بپا
دامن ناز آن نگار تا بجفا بر زده


***

عقل ناقص بندۀ عقیر در بحر معنی دو مصرع نشانی شده با علامت ستاره غرق گردیده، بدون دریافتن گوهر آن دو دریا به ساحل رسید. در صورتیکه هرکدام از دوستان عزیز توانستند به معنی این دو مصراع دسترسی یابند ممنون می شوم مرا هم از موضوع آگاه سازند. و البته مطمئن هستم اشتباهی در نگارش ابیات صورت گرفته است که امیدوارم بزودی رفع گردد.

با سپاس
پنجره


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *