» از همین شاعر
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
شب قدر است بر من هر شب از شبهای ميخانه
سرا پا جوش لب چون غنچه از تمکين بود خاموش
عجب خوش خصلتی دارد دلا خمهای ميخانه
فتاده سبحه از دست فلک از شور مستانش
نهادن سر به پا آموز از مينای ميخانه
مرا از سير چشمی ساقيم بنواخت از مستی
صبو وقت صبوحی دارم از صهبای ميخانه
عجب حاليست يکدم گر کشايد گوش تحقيقت
که از هر ذره می آيد ندا که ای وای ميخانه
ظهور عالم از يک جام او اندر وجود آمد
سيه مستی و سرشاری کرامتهای ميخانه
رخش ساقی دهانش ساغر احمد لب می نابش
بيا در چشم ما بنشين ببين دارای ميخانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *