» از همین شاعر
 همچو سر روان جريده برو
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 قصهء دلکش نگار بگو
 پرده از شاهد قدم بردار
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
دم رفتن است و ز خود مرا مژۀ پای شخص خرام ما
ز تقدسم همه قدسيان بخروش سبحه بروز و شب
مع و ير و راهب و برهمن چه بود مزاق طعام ما
چو کليد مخزن معنوی که عيان حضرت دل بود
بکف آوری پس از آن بگو که غناست خاصهء غلام ما
دُر فقر تا که بگوش من شده کم شدن هنرم بود
بخدا بدفتر عافيت تو مجو نشانهء ز نام ما
بگذار سيم وجود را ز شراشر مدّ ِ دم احمدا
به سمندران وفا رسان بزبان شعلهء سلام ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *