» از همین شاعر
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعارا
بده پياپی ز قيد هستی که کس نيابد نشان مارا
ز خاره بستر، ز درد بالين ديار غربت انيس آهي
لب از شکايت چو غنچه خامش، بچشم پر خون نگر نگارا
بسر زنانم کف از تأسف، گزيدن لب شده است قوتم
به روز ماتم، به شب در افغان، شراب زهرم بود گوارا
زبی پناهی پناه جويم ز سايهء خود، نيابم آنرا
فلک ز کينم ز پی شتابان نه دست گير مر اين گدارا
اگر بپرسی که در چه کاري؟ جواب گويم: نفس شماري
شود چو واقف ز بی نيازی به مزد احمد دهد جفارا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *