» از همین شاعر
 رموز وادی ايمن بياموز
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 به گلزار ظهور ديدۀ عين اليقين بينم
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 عشق رويد ز زمين دل من
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تشنه در خون خود اين مرحله ء مشکل نيست
هم از اين کار در انکار بجز عاقل نيست
داد تعليم به آدم سبق اسما را
فکر باطل تو مکن هيچ کسی جاهل نيست
به دو زانوی ازل، تير قضا شصت قدر
غير خورشيد و دل من دگری بسمل نيست
بی نيازی ز ازل عادت معشوقانست
همه کس مايل او، او بکسی مايل نيست
نشود کار بغير از مدد عقل و حواس
به سر و کار فنا هيچ کسی شامل نيست
می درد گوش خرد را هوس تکرارش
هست بانگ جرس محمل اگر محمل نيست
به سر کوی وی هر گوشه منايی ديدم
کشته زاری بود احمد، به ميان قاتل نيست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *