» از همین شاعر
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 رموز وادی ايمن بياموز
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرچه شيطان اينست بسر انکار است
ز خود انکار نمودن بخدا اقرار است
اول از آب يقين صاف بشو لوح وجود
تا ببينی که همو دايره هم پرکار است
قدسيان در فلک و آدم خاکی بزمين
همه در کار، دل من ز ميان بيکار است
با دل زار تو اندر دل شب نالان باش
کاروان را دم رفتن جرس در کار است
مطلع صاف فنا جدول جايی احمد
تو مگو باز مکرر اگرت تکرار است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *