» از همین شاعر
 چو نبود غير او اندر ميانه
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
خور درين دو صفت سرزند بگو که کدامست
هلال را قمر بت سلوک بدر کمالش
مرا بسير الا الله رموز شرب مدامست
ز هر که هر چه زند سر بدان ظهور قديمست
صفاست باده در او عکس و رنگ نسبت جام است
زند چو بوسه لب نای ز آنطرف نايي
بود ظهور قدم اين ولی به صوت کلام است
مگو حلال زر و ملک و مال و جاه احمد
به غير يار مگو هر چه هست و نيست حرامست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *