» از همین شاعر
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 چو مينا سر به پای خود به هر کس احترام ما
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 ای ساقی سرشار بده بادۀ هورا
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست
زبان آه دانستن ز خيل دردمندانست
اگر واقف شوی ياهوی بی کام زبان گفتن
بدانی صدره و معراج شان ارجمندانست
فنا را در فنا کردن چو دُر ناياب می باشد
دم از کشف کمال اينجا زدن از خود پسندانست
سراپا سوختن اندر حضورش شد به ما حاصل
تنم مجمر، دل اخگر، جان درين آتش سپندانست
بر اندازد دُر خود در نعيم و خلد اگر احمد
ز رفتن پای استغناگران ما را دو چندانست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *