» از همین شاعر
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 اگر روپوش ادراکت بر افتد از جمال او
 رموز وادی ايمن بياموز
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
دلم از شعله خويی ناخدای بحر اخگر شد
برو با خضر اگر راه بيابان بقا جويي
که مهد ناز لاخوفی ما دُکام اژدر شد
مشام روح عينی را رسد فيضی ز ريحانش
ظهور دل بدامن لاله بارانی احمر شد
بود از سايهء پستی لی مع الله خاکساری را
شنو الفقر و منی معنی دلق قلندر شد
چه خوش رنگين بود دايم گلستان خيال
مسيحا وار گويايی ما دامان مادر شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *