» از همین شاعر
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 چو نبود غير او اندر ميانه
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رشته کار بدست من بيکار ه بود
داند اين راز کسی کو ز خود آواره بود
وه که اندر دل شبها چه تماشا دارم
چشم سيلابی ما را مژهء قواره بود
به من از روز ازل خلعت عريانی داد
که گريبان به تن هر که بود پاره بود
جگر نيل که بشکافت به انگشت عصا
به مسيحا متکلم سر گهواره بود
احمد از مکتب اسما بود اين تعليمم
که تر مصحف ناطق دل سی پاره بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *