» از همین شاعر
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
زين سيل خطرناک خطر لرزد و ريزد
زين شغل نياوده ام اندر همه عمر م
دامن به کفم پر که دگر لرزد و ريزد
از ناز بيا سير چراغان وجودم
چون پنبه ز هر داغ جگر لرزد و ريزد
در جلوه بود تيغ وی از جوهر خونم
زينسان زنهالی که ثمر لرزد و ريزد
صاحب نظری کو که بيک نيم نگاهی
تاب از رخ انوار قمر لرزد و ريزد
از شيشهء حيرت چو پری جلوه نمايد
از کشت حيات همه سر لرزد و ريزد
احمد ز خيالست برون قدس خيالت
از مخزن طبع تو درر لرزد و ريزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *