» از همین شاعر
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 ز بحر لا در اسرار منصور
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
بسان عرش که بر مرکز استوار شود
حرير جان به رهش فرش کرده مشتاقان
که سم توسنش آزرده از غبار شود
به هر دلی که خدنگ نگاه او برسد
به حق که روح مقدس ز تن کنار شود
نمودن کفش از آستين عجب نبود
خضر ز چشمهء جاويد شرمسار شود
طلوع صبح مراد از تجلی رويش
سياه روی شود خور گرش دچار شود
ترا نه هر سر مويی مراست راز کليم
به طور جان من از يکدمش گذار شود
به خويش مر نفس اين نکته می کنم تکرار
رکاب ديدۀ احمد هزار بار شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *