» از همین شاعر
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
خرابی است به ملک دل از شراکت يار
خطيب عشق به منبر چنين روايت کرد
که باطل است روايت بجز روايت يار
ز سوی صومعه زان پيک آه لنگ بود
چرا که ورد وظايف بود شکايت يار
به شهر عشق منادی همين ندا می زد
به دار رفتن عاشق بود کرامت يار
ز خشم و ناز به بازار حسن دعوا بود
نخواسته است کسی احمدا ملالت يار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *