» از همین شاعر
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مشق دلی از قطره هويداست مگر
به حقيقت نگر آن قطره دل ماست مگر
غايب است اينکه ز هر سو به نظر می آيد
آری اين ديده ور از بزم فادناست مگر
تا قيامت نشود ملک دل و جان آباد
خشم را ناز دليرانه به يغماست مگر
ژندۀ برسر و در دامن صحرا جايش
می توان گفت خضر يا که مسيحاست مگر
احمد اينست زبان دان تو درد هر کسي
زانکه طرف حکايت ز دگر جاست مگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *