» از همین شاعر
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 ارجعی زآمدنش طبل و لوا دار بود
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
چو بمصر بی طرفی رسی نفسی عمر دراز ما
بکنشت و ديرم از آن روان که نشان ز دلبر ما بگو
سر مو مرا بود او عيان ز وفا بهانه طراز ما
همه حسن و جمله به نظر بود همه چشم شو بلقای تو
ز برای ديدن روی او خور شوق ديدۀ باز ما
بنگر لوامع ماه ما که خود است سايهء مقابلش
ز غبار هستی ما بود بميانه پردۀ راز ما
بحريم خاص قدم مرا نقدم عروس حدوث را
ز حرير خون همبسترم دم تيغ بالش ناز ما
به انيس ظلمت شام غم دل خو گرفته اين گدا
بکنار صبح نشاط شد ز نهيب سوز گداز ما
ز ترانه ازل احمدا رسد اين نکات شرر فزا
که بجاست ناز سوال تو بجواب نون نياز ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *