» از همین شاعر
 ارجعی زآمدنش طبل و لوا دار بود
 خونابه چکان چشمم ازبارش جان امشب
 چو نبود غير او اندر ميانه
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 رموز وادی ايمن بياموز
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
شاهراه اهدنا چاک گريبان سحر
ادعايم صدق باشد صبح بر حالم گواه
قطره باشد خور خاور ز فيضان سحر
گر گشايد گوش رازت بشنوی اين راز را
رب ارنی کوی مرغان خوش الحان سحر
همچو سايه از عقب گر با لوای شب روي
دامن رحمت بود هر شب بدامان سحر
در جوابم نکتهء فرمود شاگرد ازل
چار دفتر نکتهء نبود ز ديوان سحر
سر به خشت و تن به خاکستر ز استغنا بود
آری، آری باشد اين شأن سليمان سحر
چون گذار جان احمد عالم ارواح شد
هر طرف آمد به گوش افسوس ارمان سحر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *