» از همین شاعر
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 ز بحر لا در اسرار منصور
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
کشف اين اسرار را از ديده ديدم آشکار
دايه چون مژگان نباشد در خور طفلان اشک
يا مسيحا در کنار مادرش دارد قرار
تا روان گرديد در پای خود اين طفل عزيز
هر طرف در کوچه ها افتاد شد پامال و خار
خود مبين خارش که ميباشد عزيز مصر دل
صد زليخای معانی يوسفم را خواستگار
احمدا فارغ نشستن نيست کار مرد راه
تا توانی تخم آهی در زمين دل بکار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *