» از همین شاعر
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 قصهء دلکش نگار بگو
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ببازار عدم بينی ز جاج خود نبينی را
ز عکس خود بياموزی اشارت قم باذنی را
برون از شهر بند گفتگوها گفتگو دارم
نميدانم که می آموزد اين معجز بيانی را
نهادن سر بپای خويشتن هر کس نميداند
بلی اقطاب داند مرکز و مکز نشينی را
خوش آنکس کو عنان اختيار خويش بگذارد
تواند تافتن سر پنجه جان آفرينی را
بهر دوری يکی را سر بلندی ميشود حاصل
درين دور احمدا زن سکهء صاحبقرانی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *